فریاد کوچه ها
می شنوم فریاد کوچه های تاریک وتنها را
فریاد خانه های متروک
فریاد خیابانهای سوت و کور عشق
و می پیمایم تا نزدیکتر
و می پیمایم تا بیرون شوم از خیال درون خود
تا به کوچه های تاریک و تنها،خانه های متروک و خیابانهای سوت وکور برسم
چه حزنی دارد این تنهایی...!
و چه دردناک تر است در تنهایی گریستن
من اشک هایم را بر روی کاغذ هایی از جنس تنهایی می چکانم
من حرف هایم را بر روی کاغذ هایی نم ناک از قطرات اشک
در کنار هم می چینم
در کنارهم می نویسم
در کنار هم می گویم
و آنها را در کنار هم می گریم
تا مبادا رنج برند
از حس سرد و پاییزیِ تنهایی.
به تنهایی می گویم سلام
و با شعرهایم می نویسم خداحافظ تنهایی
تا به خودی خودی خود تنها باشم
و شعرهایم با هم.
من بارانم
و شعرهایم تگرگ عاشقی
من لیوانی پر از عشقم
و شعر هایم لبریزا از عاشقی
من حرف هایم را در کنار هم می چینم
در کنار هم می نویسم
در کنار هم می گویم
و آنها در کنار هم می گریند
و روزی فرا خواهد رسید
تا با حرف هایم یکه و یکپارچه شوم
و سراپا خیس شوم از باران شعرم
و وجد تناهیی ام لبریز از خالی شود
و شعرهایم لبریز از وجود معشوق
و در آن لحظه من به تنهایی می گویم خداحافظ
تا به فریاد کوچه های تاریک و تنها،خانه های متروک و خیابانهای سوت وکور برسم
|
+| نوشته شده توسط
سامع ابراهیمی در
91/02/04
|